آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
                                                                                                                آشناترین غریبه
پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387
تولد آشناترین غریبه

 

باغبون خسته سکوت کرد ........دیگه نمی خواد باغبون باشه می خواد مسافرسرزمین

       تنهایی باشه ..... یاد گل 

   اما تو ذهنش بود ... گلی که با وجود تمام مهربونیاش ، زیباییهاش اما خارهایی

    داشت که گهگاه دست                                                                            

باغبون رو زخمی می کرد و بی خبر بود که دل باغبون رو خون می کنه ... گلی که

                      بعد از فرو کردن هر خاری                                                                     

به دست باغبون عذر می خواست و باغبونم هر بار می پذیرفت ...... بار آخرم باغبون

                         پذیرفت و سکوت                                                                                  کرد ....... اما نفهمید چی شد که گل بازعصبانی شد ..... و باغبون خاموش شد

 و حالا می خواد که بره          

آشناترین غریبه  

---------------------------------------------

          سلام . . .  ٬  البته بهتره بگم   خداحافظ

 

دو سال پیش  همین روزها بود که از بلاگفا خداحافظی کردم و  اومدم اینجا و شروع به

 نوشتن کردم  . اولیین پستم هم همین باغبون بود .

باغبون خسته دیگه دوست نداره که باغبون باشه و از دنیا فقط  خارهاش نصیبش بشه . هر

کی  خنجری بزنه  و بره پی کار خودش .

امروز هم آشناترین غریبه اومده  تا خداحافظی کنه . البته نه مثل این باغبون که پشت سرش

رو هم نگاه نکنه . نه ؛ آشناترین غریبه دلش دریاست  وگرنه خیلی زودتر باید می رفت

 فقط یه چیزی بگم به عنوان برادری ؛ سعی کنید که

 مثل سنگ سخت باشید : سنگ اگر بشکنه ٬ اگر خورد بشه ؛ باز هم سنگِ

 

 بر حسب یه سری مشکلات و دسترسی نداشتن به مشکلات از نت دور میشم و به اجبار

 دیر به دیر آپ میشم والبته  شاید هم یه فکری براش بکنم .

 

                   خداحافظ  ؛ با  آرزوهای  بهترین ها  برای شما سروران گران

 

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

                                    آشنایی  که غریبه ماند

 

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
روز مادر

باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.

 

 

 باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند. گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

آشناترین غریبه

 

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387
باز هم از فریدون مشیری

تو را دوست می دارم
و با تو
دیگرم به بیداری این گستره ی خاموش  آدمیانی نیاز نیست
چرا که تو چهارْفصل ِ سرزمین ِ‌ منی
سردتر از زمستان ِ سقز،
گرم تر از تابستان اهواز،
سبز تر از بهار لاهیجان،
و مطّلاتر از پاییز ِ برگ افکن ِ چی چستْ

خواب ُ به رؤیاهایم دوستت می دارم
در بیداری ُ این کابوس ِ بی امان
در لحظه های نه مَنی
و در ساحل ِ اقیانوس ِ گسترده ی اشک های خویش
به هنگام ِ‌تماشای کبوتری
که از آسمانِ بی کلاغ ِ آرزوهایم عبور می کند
تا آشیانه ی منّور ِ خورشید

آشناترین غریبه

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387
درد  دل

آهای مردمان دیارم

به راستی چه می دانید که من

چه می گویم و چه می سرایم

شما که سخن از دایره سبز می زنید

کدام یک  درد مرا  خواند  و

به تسلای  دلم  سخن  گفت ؟

هیچ می دانید که که من کیستم ؟

 

من یک دنیا سکوتم

شعر جاویدان

 

من یک آبشارم

نعره ی هزاران سقوط

 

من یک ساعتم

پر از ثانیه های بی فرجام

 

من بارانم

هزاران قطره آسمانی

 

من شعر بی قافیه ام

پر از فریاد و اشک

 

من همان آشناترین غریبه ام

خسته از دیار و یار و غربت

آشناترین غریبه

 

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
دو  روز  عمر

 

قبلا گفته بودم که زندگی چه جوریه  ,  ولی باز به حرف خودم ایمان آوردم

 

زندگی  مثل  اوج  پرواز  کلاغ  پَستِ

 

این پیامک هم از تنهای تنها بود :

وقتی نیم نگاهی به این دنیا انداختم

دیدم ارزش نگاه کردن را ندارد

چشم بستم و دیگر نگشودم

شما بمانید و دنیایتان

خوش به حاله من که

 هرگز نخواستم اسیر این دنیا باشم

و به امر پروردگارم سر تعظیم فرود آوردم

 

با تو صحبت می کنم که بهترین شنونده ای

الهی :  ازپیش خطر و ازپس راهم نیست ، دستم گیر که جز فضل تو پشت  و پناهم نیست ، ای بود ونابودمن تورایکسان ، ازغم مرابه شادی رسان .

 

الهی : اقرارکردم به مفلسی وهیچ کسی ، ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی ، چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی ؟

 

الهی : اگر با تو نمی گویم ، افکار می شوم ، چون با تو می گویم ، سبکبار می شوم .

 

الهی : ترسانم ازبدی خود بیامرز مرا به خوبی خود ، ابلیس در آسمان زندیق شد ، ابوبکر در بتخانه صدیق شد ، برگناهم دلیری مکن که حق صبور است خویشتن را غرور مده که او غفور است .

 

میگن خدا هرچی بلا سر آدم بیاره بازم یه جای شکر باقی میذاره.

خدا یا شکرت :

که عذاب نکشید

                 که پاک رفت

                                   که زیبا رفت

شکرت  

کوله بارم اگرچه از توشه راه، تهی است، انباشته از توکل که هست
اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.
اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگرچه موریانه های بیم ، استواری پاهایم را سست کرده است،

 دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو

اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند،
 آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.
اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است،
 نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.
اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان،
 در اشتیاق دیدار خورشید تو، شکفتن را از یاد برده است،

 

آشناترین غریبه  

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
درس های زندگی

    شوپنهاور  : ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که  نداریم  

 

    علی شریعتی : لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند 

 

  لویی پاستور : تمدن ، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت  

 

  فردریش نیچه :  باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند  

 

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما نادر.  ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است

 

 گوته  :  کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند 

 

فردوسی خردمند : کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد 

 

 امرسون : بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود که از میان ما رفته باشند  

 

 دالایی لاما : برای اداره کردن خویش ، از سرت استفاده کن . برای اداره کردن دیگران ، از قلبت  

 

گراهام بل :  تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا

متمرکز نشوند نمی سوزانند

 

آشناترین غریبه : لبخند جوابیست دندان شکن به روزگار ولی امان از روزی که روزگار بخندد.

آشناترین غریبه

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
دل من

دیروز یکی از بچه ها چند تا آهنگ داد تا گوش کنم . یکیش همین آهنگ رضا صادقی بود . خیلی قشنگ بود به خاطر همین تصمیم گرفتم آپش کنم .

دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه... گاهی می ترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه

باز حیاطه خلوت ، سینمو جارو میزنه

میگمش تا کِی میخوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره،میپرسه با منی؟

با کی ام با توی عاشق پیشه سر به هوا

با توی دیوونه ی در به درِ بی سر و پا

با تو که هر چی دارم میکشم از دستِ توئه

با تو که هر جا میرم اسیر دربستِ توئه

کِی میخوای دست از سرِ آبروی من برداری

کِی میخوای عقلی که دزدیدی سرِ جاش بزاری

کِی میخوای بزرگ بشی،سنگین بشینی سرِ جات

سر به راه بشی و دنیا رو نزاری زیرِ پات

دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه... گاهی میترسم بمیره

اما باید بگم که دل من حالش خوب نیست . خیلی هم بی خود و بدون دلیل میگیره . گاهی هم تنگ میشه . دل تنگ آبجی گل که تو تهرانه میشه . 

آشناترین غریبه

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
اشکی در گذرگاه تاریخ

 فریدون مشیری . . .

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

آشناترین غریبه

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
سال نو

سلام و هزاران درود بر شما دوستان گران . باید ببخشید که یه مقدار دیر اومدم  . ولی

اومدم و پست مربوط به سال جدید رو بزارم . ولی فکر کنم یک مقدار دیر باشه  به خاطر

 همین تصمیم گرفتم که سال ۸۸ رو بهتون تبریک بگم . دیگه دیگه . یه جوری باید

 جبران کرد .

 

زرتشت بیا که با تو امید آید

شب نیز  صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

آدم به طواف تخت جمشید آید

نوروز باستانی بر شما فرخنده باد

آشناترین غریبه

ادامه مطلب ...
چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386
مرگ ‚ من را (شاملو)

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

آشناترین غریبه

سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386
خرابم

ببنید صدمین پست من در بلاگ اسکای چه پستی شد

خیلی خرابم . حالا مصلحت این اتفاقات چیه  نمی دونم .

ز چشم کور بر حال خرابم آب می آید 


                                             چرا جانا ترا از نالش من خواب می آید؟

این شعر زیبا از آقای رامین ترابخانی هستش که از آدرس زیر گرفته شده

http://www.shereno.com/file.php?id=9942


ای وای از این حال خرابم
زین بازی این  خال خرابم


بی گناه دراین جدال عذابم
نگاه کنید بر این جمال خرابم

من سیر آب در این چال سرابم
ای وای بر این حال خرابم

هرقدم خویش  بر این بال حسابم
زدست من در رفت این وصال خرابم


روزها نگاه کردم بر این جلال کتابم
ازخو دهیچ نیافتم جز این حال خرابم

ای وای از این حال خرابم
زین بازی و این خال خرابم

 

آشناترین غریبه

سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386
دلم بارونیه . . .

توی بارون زیر ناودون چیک چیک و ترانه جدا شدن

تو خیابون کنج میدون ناله ها مرثیه تنها شدن

داره بارون میزنه داره بارون میزنه

چیک چیک و نم نم اروم  روی ناودون میزنه

اگه بارون بزنه رو دل عاشق و حیرون بزنه

تو مثل بارون میشی از راه میایی

اخر عشق خسته میشی من و میخوای

داره باورن میزنه داره بارون میزنه چیک چیک و نم نم اروم روی ناودون میزنه

داره بارون میزنه  داره بارون میزنه

وقتی که از رفتنت غرق پشیمونی شدی وقتی تو ظلمت شب خسته و زندونی شدی

تو میایی و میگی پشمون شدی و دیگه از بگو مگو خسته شدم

داره بارون میزنه

وقتی که غصه غرورت و شکست 

وقتی که غم روی قلب تو نشست

تو میایی میگی پشیمون شدم و دیگه ازجدایی ها خسته شدم

تو میگی اگه میشه من و ببخش که بازم عاشق و دل بسته شدم

داره بارون میزنه داره بارون میزنه چیک چیک و نم نم اروم روی ناودون میزنه

داره بارون میزنه

آشناترین غریبه

یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386
سلامی مجدد

سلام و درود بر تمام عزیزان . خیلی ممنون که در این مدت ما رو تنها نذاشتید .

فعلا اومدم اینجا رو آپ کنم تا بعد که وقت کردم تمام  محبت هاتون رو جبران کنم .

یه مدت هستش که تنها آهنگ آرام بخشم این ترانه شده و من رو کلی  آروم  میکنه .

 نمی دونم که خوانندش کیه ؛ سهراب که ادعا کرده خودش خونده  انصافا هم صداش خیلی شبیه هستش  حالا قرار برامون یه بار دیگه اجرا کنه . هر وقت میگیم تو نیستی میگه گیتار بده بخونم  ما هم که گیتار نداریم تا بدیم  نطق کنه در نتیجه هنوز در پرده ابهام هستش .

 

هم اتاقی

هم اتاقی   هم اتاقی    هم اتاقی    برس به دادم

 

اونی که دل دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم

 

هم  اتاقی  ببین  چگونه  سیل  اشکم شده  روونه

 

درد جانسوزمو به جز تو به خدا هیشکی نمیدونه

 

هم اتاقی هم اتاقی برو طبیب دل  بیمارم رو بیار

 

بهش بگو عاشقش غریبه  مرده از رنج و التهاب

 

ای عزیزم  ای عزیزم  ای عزیزم برس به دادم

 

اونی که دل دینم رو برده خیلی وقته نکرده یادم

 

هم  اتاقی  ببین  چگونه  سیل  اشکم شده  روونه

 

درد جانسوزمو به جز تو به خدا هیشکی نمیدونه

                                                                      آشناترین غریبه

دوشنبه 17 دی ماه سال 1386
معرفت کربلا

درود و هزاران درود بر شما دوستان عزیز . دیگه  بعد از روزها صبر و تحمل  محرم  ماه عشق  و اونس با ارباب داره میاد و من به بهانه امتحانات دیگه نمی تونم نت بیام و امروز اومدم پست مربوط به محرم رو بذارم و برم .

طبق روال این چند سال باز این پست خودم رو با تبریک و تسلیت آغاز می کنم .

 

 تسلیت: تسلیت برای خودمون  که از آدم بودن خیلی فاصله گرفتیم و چون  این مردان بزرگ

 رو از دست دادیم یه راه گریز از مرداب برای به وجود اومده . واقعا تسلیت داره که مرگ افرادی

باید ما رو به خودمون بیاره

 تبریک: تبریک برای اینکه  یه ده فرصت داریم خودمون رو بشناسیم .این گنجینه های بزرگ

هنوز هم ما رو به اصل بر میگردونند و خدا هنوز ما رو فراموش نکرده

عبّاس یعنی تا شهادت یکّه تازی        عبّاس یعنی عشق، یعنی پاکبازی

 

عبّاس یعنی با شهیدان همنوازی         عبّاس یعنی یک نیستان تکنوازی

 

 

دستان او در راه شرف و مردانگی قلم شد تا قلم تاریخ، این فضیلتها را برای او

 

در ساحل رودِ همیشه جاری خوبی‏ها بنگارد

 

 

جدالِ عقل و عشق:

 

عقل گفتش تشنه کامی، نوش کن          عشق گفتش بحر غیرت جوش کن

 

آب گفتش بر صفای من نگر                 قلب گفتش در وفای من نگر

 

عافیت گفتش کف ابی بنوش              عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش

 

تشنگی گفتش تو را سازم هلاک            رستگی گفتش که از مردن چه باک

 

جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یک روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی که لبهای حسین از تشنگی خشکیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست.

روی آسمون قلبم می نویسم با گل یاس                    که من از بچگی بودم مرید حضرت عباس

مادرم می گفت ابالفضل صاحب سفره هامونه             عمریه زندگیهامون همگی بیمه اونه

تا که چشم من می افتاد به قاب عکس شریفش          پی می بردم که توی دنیا هیچکسی نبود حریفش

 

آب می‏خواست ببوسد لبت، امّا هیهات      این سبک مایه، کم از همّت و مقدار تو بود

 

 

                                                                                     آشناترین غریبه

سه شنبه 4 دی ماه سال 1386
عریانم

این شعر رو توی چرکنویسم دیدم و نمی دونم از کجا آورده بودم . خیلی قشنکه حیفم اومد که نذارمش

اگه صاحبش پیدا شد بگه  به تا به اسم خودش بزارم .

 

من سردم است


من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد


ای یار ای یگانه ترین یار! آن شراب مگر چند ساله بود؟


نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد


و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند


چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟


من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم


من سردم است و میدانم


که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی


جز چند قطره خون


چیزی به جا نخواهد ماند
.
.
من عریانم ، عریانم ، عریانم


مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم


و زخمهای من همه از عشق است


                               از عشق ، عشق ، عشق

آشناترین غریبه

پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386
شب چله  و . . .

                                        

این شب  نزد ایرانیان بسیار  گرامی ست .  چــــــون پس از شب چله  ،  روزها کم کم بلند و شبها کوتاه میشوند ، آن را چیرگی روشنایی بر تاریکی و تباهی و پیروزی اهورامزدا بر اهریمن به شمار می آوردند. چنین است که هنوز ایرانیها آن را به جشن و شادمانی برگذار میکنند.


امـــا چرا این شب یلدا نامیده شد. واژه یلدا به زبان پارسی به معنای زایش است که به آنچه در تاریخ و

 فرهنگ ها آمده، در اصل جشن پیدایش میترا یا مهر بوده است که در دنیای آیین مسیح آن را با میلاد

 حضرت عیسی برابر کردند و در سده چهارم میلادی آن را هنگام زایش عیسای مسیح قرار دادند. برخی

 به این باورند که واژه یلدا نام یکی از مریدان  حضرت عیسی بوده است. چنانکه سنایی گفته  :

بـه صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسی چنان معروف شد یلدا

که البته این باور، خاستگاه یا بن مایه تاریخی ندارد، ولی آنچه آشکار است این است که میتراییسم به

وسیله لژیونهای رومی از راه آسیای کوچک «ترکیه امروز» در اروپا گسترش پیدا کرد و چند سده نیز

 آیین رسمی امپراتوری روم بود و مهرابه های فراوانی که پرستشگاه مهریان بود در اورپا ساخته شد تا

 آن که کنستانتین امپراتور روم که به پدر کلیسا مشهور است در آغاز سده چهارم میلادی به طرافدارن

 آیین مهری را شکست و آیین مسیح را جانشین میتراییسم کرد و برای جلوگیری از برگذاری جشن آیین

 مهری به این بهانه که چون مسیحیان، عیسی را مظهر نور میدانند، شب یلدا را که با زایش حضرت

 مسیح برابر شده و به نام میلاد مسیح جشن بگیرند. کلیسای روم نیز به طور رسمی بیست و پنج

دسامبر را برای برگذاری جشن میلاد مسیح پذیرفتند، مگر یک فرقه از آنان که ششم ژانویه را هنگام

زایش مسیح برای خود قرار داد .

                                                                                              شب چلتون خجسته باد

                                                                                               آشناترین غریبه