آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
                                                                                                                آشناترین غریبه

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388
سلامی برای خداحافظی

سلام و هزاران درود بر شما عزیزان و یاران آریایی 

 

خوب نوبتی هم باشه نوبت نمیدونم واقعا مقدس سربازی رسیده . . .  

به خاطر همین  فکر کنم مدتی نتونم به اینجا بیام و با شما ها درد و دل کنم چه روزهای خوب و بدی رو این وب به خودش دیده چه لینک هایی که به لینکها اضافه شدند چه تعبیرهایی که از من و این وب شد و چه مطالبی که به نوشته شد. 

 

خوب چه کار میشه کرد رسم زمونه اینه دیگه  ولی جا داره که از بعضی افراد یاد بشه ، افرادی که به اینجا سر میزدند و سر میزنند , نظر میذارند (البته بعضی ها هم نمیذارند)  

حاج چنگیز عزیز که نظرهاش و ایده هاش برام خیلی مهمه ,  

 

حامد با وب دل تنهایی که با هم دورانی داشتیم  

یاسر با وب ققنوس  

داداش مجتبی عزیز  با هم زبونش  

آقا رحیم و آسمانش (که امیدوارم آسمونش همیشه آبی باشه) 

 

و البته چند نفر دیگه که حتما باید اسمشون  ذکر بشه  

از جمله آبجی سینا گل که فکر کنم داداشش رو از یاد برده (قدیما یادم میاد که میگفت داداش تو ما رو از یاد میبری ، حالا میبینم که خودش ما رو از یاد برده) 

 

عمه خانم که کلا با ما کنتاکت کرده البته بی تردید مقصر خود من هستم و اونجور که باید منظورم رو میرسوندم ، نتونستم برسونم و حرفام بد تعویل شد،  به هر حال. . . 

 

بچه های کلاس محبوبی و خود آقای محبوبی که در حق من لطف زیادی داشتند 

 

 و هزاران گل عزیز که متاسفانه حضور ذهن ندارم  

------------------------------------------------------------------- 

تولدم مبارک 

 

به دلیل اینکه احتمالا نیستم ، پنجمین تولد آشناترین غریبه رو باید پنج روز زودتر بگیریم  

 

حدود همین روزها بود ...  

هوا گرم و دل پر داغ دیده و اینترنت و  زیر زمین طاها  و  غم  و دلگیری و  تولدی ،  

 تولد آشناترین غریبه،  

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است   

اولین جمله ای در آن نگاشته شد  و دل خسته  کمی مرحم دید ، بعد اون دیگه شروع شد ، سال اول تو سیستم بلاگفا نوشته شد  و از سالهای بعد اینجا ، و الان چهار سال که دارم اینجا مینویسم .  

 اولین پستم رو خوب یادمه ، باغبون خسته ، بد جور دلم شکسته بود  

  

 ------------------------------------------------------------------- 

باغبون خسته سکوت کرد ........دیگه نمی خواد باغبون باشه می خواد مسافرسرزمین

       تنهایی باشه ..... یاد گل  

   اما تو ذهنش بود ... گلی که با وجود تمام مهربونیاش ، زیباییهاش اما خارهایی

    داشت که گهگاه دست       

                                                                      

باغبون رو زخمی می کرد و بی خبر بود که دل باغبون رو خون می کنه ... گلی که

 بعد از فرو کردن هر خاری        

                                                              

به دست باغبون عذر می خواست و باغبونم هر بار می پذیرفت ...... بار آخرم باغبون 

 پذیرفت و سکوت    کرد ....... اما نفهمید چی شد که گل بازعصبانی شد ..... و 

 

 باغبون خاموش شد  

و حالا می خواد که بره 

------------------------------------------------------------------- 

و حالا هم فصل رفتن شده ، اما یه نصیحت کوچولو  از یه برادر کوچیکتر  

 

 مثل سنگ سخت باشید : سنگ اگر بشکنه ٬ اگر خورد بشه ؛ باز هم  سنگِ 

 

قربان همه شما  

آشناترین غریبه

دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388
دل طوفانی

 

 

به امیدی که ساحل داره این دریا  

 
به امیدی که آروم میشه تا فردا  
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره 
  
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره 
 
 
آشناترین غریبه
سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388
اندکی . . .

اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
دهانم طعم آبی گرفته
پاهایم جلبک بسته
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
شاید آخر دنیاست
که عقربه ها به بن بست رسیده اند
کاش بیایی
سر بر شانه ات بگذارم
و عریان ترین حرف هایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی آیینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس آیینه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب را بچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم ...

یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388
سال نو

با سلام و هزاران درود به شما و همه دوستان عزیز و معذرت خواهی بزرگ از همتون به خاطر فاصله زیاد بین آپ ها  

 

معذرت   

 

امیدورام عید با بوسه هایش  

بهار با گلهایش 

و سال نو با امید هایش بر شما عزیزان آریایی فرخنده باشه   

 

اما خبر خوشی که حتما تا حالا شنیدید این که  . . . 

 

پارلمان کشور کانادا اول بهار رو رسما  نوروز  معرفی کرده  

 

این خبر برای من یک عیدی بزرگ بود چون این یعنی ۲۵۰۰ سال تمدن ما به اونها شناخته شده  و از تمامی عزیزانی که باعث تحقق این  دستاورد بودند خیلی تشکر میکنم 

 

آشناتنرین غریبه 

سه شنبه 13 اسفند ماه سال 1387
شعرهایی که بزرگها می خونند

اتل متل جدایی

عروسکم کجایی؟

گاوحسن پریشون

یه دل داره پر خونه

عشقم که رفت هندوستون

خونم  شد قبرستون

یه عشق دیگه بردار

یه دنیا غصه بردار

اسمشو بذار بچگی

تا آخر زندگی

هاچین و واچین

تموم شد

عمر منم حروم شد

آشناترین غریبه

سه شنبه 13 اسفند ماه سال 1387
بوی آشنایی

 

سلام  و درود به همه دوستان

می خواستم آپ رو با یکی از آخرین  شعرهای خودم انجام بدم ولی گفتم یه مقدار درد و دل کنم

آخه قبل از این که اینجا بیام یه سر به وب دوستان زدم ، خیلی ها هنوز فعال هستن ، بعضی ها هم ازدواج کردن و سر گرم خانواده خودشون شدن ، بعضی ها رفتن سربازی ، بعضی های دیگه  هم   مهندس شدن  و  وب نویسی بهشون حال نمیده  به هر حال  چرخ فلک داره میگذره

چه دورانی بود. . .

اون موقع ها آپ ترین وب بودم و به همه خورده می گرفتم که چرا دیر به دیر آپ می کنند

توی بیشتر وب های دوستان لینک ، نظر یا حداقل  یه نشونه ی کوچکی از من بود

طراحی وب چند تا از بچه ها با من بود و لینک من هم بود ، اغلب توی سیستم

بلاگ اسکای جزو  وبهای  آپ بودم ، حتی توی وبلاگ مدیران هم عکسم بود . راستی

 یادش بخیر رفته بودیم نمایشگاه الکامپ و با مدیران بلاگ اسکای  دیدار داشتیم . . .

حالا چی...... ؟

وبم هم مثل خودم گوشه نشین شده . . .

خوب چیکار میشه کرد

امروز   ترا  دسترس   فردا   نیست               و اندیشه ات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم  ار دلت شیدا نیست           کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

کار روزگاره دیگه ، البته  لطف دوستان همیشه با من بوده و میان این جا نظر میدن  ، خیلی ها هم چون مطلب جدید نیست نظر نمیدن . . .

الان که به خاطر شرایطی کاری نمی تونم تند تند بیام ولی قول میدم  که بیشتر بیام  ، البته نه مثل قدیم 

به هر حال  از همتون ممنونم . . .

آشناترین غریبه

شنبه 26 بهمن ماه سال 1387
خداوندا

 

خداوندا 

 

توفیق سرمایه ام دادی  

   توفیق کسبم بده  

  

با سلام و هزاران درود بر تمام دوستان  و عزیزان و همراهان  اگه یه مقدار دیر  اومدم ببخشید ولی باز اومدم 

خبر جدید اینه که من و  تنهای تنها (حاج چنگیز)   یه گیم نت کوچولو و نقلی زدیم و خیلی خوشحال میشیم که یه سر بهمون بزنید 

به زودی عکس هم خواهیم داشت . 

فعلا. . .  

علی علی ... 

آشناترین غریبه

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
رنگ تنهایی

 

چنان دل کندم از دنیا 

که رنگم  , رنگ تنهاییست 

 

ببین مرگ مرا در خواب 

که مرگ  من  تماشاییست 

آشناترین غریبه

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387
تولد آشناترین غریبه

 

باغبون خسته سکوت کرد ........دیگه نمی خواد باغبون باشه می خواد مسافرسرزمین

       تنهایی باشه ..... یاد گل 

   اما تو ذهنش بود ... گلی که با وجود تمام مهربونیاش ، زیباییهاش اما خارهایی

    داشت که گهگاه دست                                                                            

باغبون رو زخمی می کرد و بی خبر بود که دل باغبون رو خون می کنه ... گلی که

                      بعد از فرو کردن هر خاری                                                                     

به دست باغبون عذر می خواست و باغبونم هر بار می پذیرفت ...... بار آخرم باغبون

                         پذیرفت و سکوت                                                                                  کرد ....... اما نفهمید چی شد که گل بازعصبانی شد ..... و باغبون خاموش شد

 و حالا می خواد که بره          

آشناترین غریبه  

---------------------------------------------

          سلام . . .  ٬  البته بهتره بگم   خداحافظ

 

دو سال پیش  همین روزها بود که از بلاگفا خداحافظی کردم و  اومدم اینجا و شروع به

 نوشتن کردم  . اولیین پستم هم همین باغبون بود .

باغبون خسته دیگه دوست نداره که باغبون باشه و از دنیا فقط  خارهاش نصیبش بشه . هر

کی  خنجری بزنه  و بره پی کار خودش .

امروز هم آشناترین غریبه اومده  تا خداحافظی کنه . البته نه مثل این باغبون که پشت سرش

رو هم نگاه نکنه . نه ؛ آشناترین غریبه دلش دریاست  وگرنه خیلی زودتر باید می رفت

 فقط یه چیزی بگم به عنوان برادری ؛ سعی کنید که

 مثل سنگ سخت باشید : سنگ اگر بشکنه ٬ اگر خورد بشه ؛ باز هم سنگِ

 

 بر حسب یه سری مشکلات و دسترسی نداشتن به مشکلات از نت دور میشم و به اجبار

 دیر به دیر آپ میشم والبته  شاید هم یه فکری براش بکنم .

 

                   خداحافظ  ؛ با  آرزوهای  بهترین ها  برای شما سروران گران

 

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

                                    آشنایی  که غریبه ماند

 

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
روز مادر

باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.

 

 

 باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند. گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

آشناترین غریبه

 

دوشنبه 3 تیر ماه سال 1387
باز هم از فریدون مشیری

تو را دوست می دارم
و با تو
دیگرم به بیداری این گستره ی خاموش  آدمیانی نیاز نیست
چرا که تو چهارْفصل ِ سرزمین ِ‌ منی
سردتر از زمستان ِ سقز،
گرم تر از تابستان اهواز،
سبز تر از بهار لاهیجان،
و مطّلاتر از پاییز ِ برگ افکن ِ چی چستْ

خواب ُ به رؤیاهایم دوستت می دارم
در بیداری ُ این کابوس ِ بی امان
در لحظه های نه مَنی
و در ساحل ِ اقیانوس ِ گسترده ی اشک های خویش
به هنگام ِ‌تماشای کبوتری
که از آسمانِ بی کلاغ ِ آرزوهایم عبور می کند
تا آشیانه ی منّور ِ خورشید

آشناترین غریبه

سه شنبه 21 خرداد ماه سال 1387
درد  دل

آهای مردمان دیارم

به راستی چه می دانید که من

چه می گویم و چه می سرایم

شما که سخن از دایره سبز می زنید

کدام یک  درد مرا  خواند  و

به تسلای  دلم  سخن  گفت ؟

هیچ می دانید که که من کیستم ؟

 

من یک دنیا سکوتم

شعر جاویدان

 

من یک آبشارم

نعره ی هزاران سقوط

 

من یک ساعتم

پر از ثانیه های بی فرجام

 

من بارانم

هزاران قطره آسمانی

 

من شعر بی قافیه ام

پر از فریاد و اشک

 

من همان آشناترین غریبه ام

خسته از دیار و یار و غربت

آشناترین غریبه

 

دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
دو  روز  عمر

 

قبلا گفته بودم که زندگی چه جوریه  ,  ولی باز به حرف خودم ایمان آوردم

 

زندگی  مثل  اوج  پرواز  کلاغ  پَستِ

 

این پیامک هم از تنهای تنها بود :

وقتی نیم نگاهی به این دنیا انداختم

دیدم ارزش نگاه کردن را ندارد

چشم بستم و دیگر نگشودم

شما بمانید و دنیایتان

خوش به حاله من که

 هرگز نخواستم اسیر این دنیا باشم

و به امر پروردگارم سر تعظیم فرود آوردم

 

با تو صحبت می کنم که بهترین شنونده ای

الهی :  ازپیش خطر و ازپس راهم نیست ، دستم گیر که جز فضل تو پشت  و پناهم نیست ، ای بود ونابودمن تورایکسان ، ازغم مرابه شادی رسان .

 

الهی : اقرارکردم به مفلسی وهیچ کسی ، ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی ، چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی ؟

 

الهی : اگر با تو نمی گویم ، افکار می شوم ، چون با تو می گویم ، سبکبار می شوم .

 

الهی : ترسانم ازبدی خود بیامرز مرا به خوبی خود ، ابلیس در آسمان زندیق شد ، ابوبکر در بتخانه صدیق شد ، برگناهم دلیری مکن که حق صبور است خویشتن را غرور مده که او غفور است .

 

میگن خدا هرچی بلا سر آدم بیاره بازم یه جای شکر باقی میذاره.

خدا یا شکرت :

که عذاب نکشید

                 که پاک رفت

                                   که زیبا رفت

شکرت  

کوله بارم اگرچه از توشه راه، تهی است، انباشته از توکل که هست
اگرچه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته است.
اگرچه دستم از آنچه کرده است می لرزد و اگرچه موریانه های بیم ، استواری پاهایم را سست کرده است،

 دلم امیدوار رحمت توست و خاطرم جمع لطف تو

اگرچه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند،
 آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد.
اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده است،
 نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده است.
اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت و نسیان،
 در اشتیاق دیدار خورشید تو، شکفتن را از یاد برده است،

 

آشناترین غریبه  

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
درس های زندگی

    شوپنهاور  : ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که  نداریم  

 

    علی شریعتی : لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختی بودند 

 

  لویی پاستور : تمدن ، تنها زاییده اقتصاد برتر نیست، در هنر و ادب و اخلاق هم باید متمدن بود و برتری داشت  

 

  فردریش نیچه :  باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند  

 

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما نادر.  ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است

 

 گوته  :  کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند 

 

فردوسی خردمند : کسی به فرجام زندگی آگاه نیست ، خداوند هم نیازی به عبادت بنده ندارد 

 

 امرسون : بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود که از میان ما رفته باشند  

 

 دالایی لاما : برای اداره کردن خویش ، از سرت استفاده کن . برای اداره کردن دیگران ، از قلبت  

 

گراهام بل :  تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا

متمرکز نشوند نمی سوزانند

 

آشناترین غریبه : لبخند جوابیست دندان شکن به روزگار ولی امان از روزی که روزگار بخندد.

آشناترین غریبه

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
دل من

دیروز یکی از بچه ها چند تا آهنگ داد تا گوش کنم . یکیش همین آهنگ رضا صادقی بود . خیلی قشنگ بود به خاطر همین تصمیم گرفتم آپش کنم .

دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه... گاهی می ترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه

باز حیاطه خلوت ، سینمو جارو میزنه

میگمش تا کِی میخوای عاشق بشی و بشکنی

به روی خودش نمیاره،میپرسه با منی؟

با کی ام با توی عاشق پیشه سر به هوا

با توی دیوونه ی در به درِ بی سر و پا

با تو که هر چی دارم میکشم از دستِ توئه

با تو که هر جا میرم اسیر دربستِ توئه

کِی میخوای دست از سرِ آبروی من برداری

کِی میخوای عقلی که دزدیدی سرِ جاش بزاری

کِی میخوای بزرگ بشی،سنگین بشینی سرِ جات

سر به راه بشی و دنیا رو نزاری زیرِ پات

دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نیست بگیره

ولی خیلی تنگ میشه... گاهی میترسم بمیره

اما باید بگم که دل من حالش خوب نیست . خیلی هم بی خود و بدون دلیل میگیره . گاهی هم تنگ میشه . دل تنگ آبجی گل که تو تهرانه میشه . 

آشناترین غریبه

سه شنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1387
اشکی در گذرگاه تاریخ

 فریدون مشیری . . .

از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
 صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
 در کویری سوت و کور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

آشناترین غریبه

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
سال نو

سلام و هزاران درود بر شما دوستان گران . باید ببخشید که یه مقدار دیر اومدم  . ولی

اومدم و پست مربوط به سال جدید رو بزارم . ولی فکر کنم یک مقدار دیر باشه  به خاطر

 همین تصمیم گرفتم که سال ۸۸ رو بهتون تبریک بگم . دیگه دیگه . یه جوری باید

 جبران کرد .

 

زرتشت بیا که با تو امید آید

شب نیز  صدای پای خورشید آید

تاریخ اگر دوباره تکرار شود

آدم به طواف تخت جمشید آید

نوروز باستانی بر شما فرخنده باد

آشناترین غریبه

ادامه مطلب ...