آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است
                                                                                                                آشناترین غریبه

200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 17 بهمن ماه سال 1388
جشن ایرانی برای ایرانی

   

آریایی ها توجه کنند

سپندار مذگان روز عشق ایرانی         

 تاسف بار است که فکر کنیم مرغ همسایه غاز است          

                

   

ملت ایران از جلمه ملت های جهان است که از گذشته دور تا بحال زندگی و جهان بینی اش با شادی و جشن و پایکوبی پیوند مستحکمی داشته است و شاید تنوع در پایکوبی و رقص های محلی ایران نمونه بارزی از این جهان بینی باشد. ایران و ایرانی علیرغم آنکه در طول سالیان متمادی مورد هجوم اقوام بیگانه قرارگرفته ولی همچنان سعی در حفظ آیین و سنن خود داشته و حتی درمقاطعی نیز با پرداخت پول و مالیات مضاعف آیین های خود را پاس داشته که نمونه بارز آن پرداخت پول به مسلمانان جهت برپایی عید نوروز بوده، ایرانیان در قرن اول هجری، با پرداخت پول و مالیات مضاعف به حکومت اموی اجازه یافتند تا دگربار نوروز را احیا کنند.
زندگی ایرانیان همیشه با جشن و پایکوبی همراه بوده و  ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، بلکه از بیست قرن پیش از میلاد،
روزی موسوم به روز عشق داشتند . در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با  ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس ازروز والنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان»  یا «اسفندارمذگان»  نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز مردان  زنان و دختران را برتخت شاهی  نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند.  این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی ، فلسفه حیات  و کلاً جهان بینی ایرانیان باستان است. ولی متاسفانه چند صباحی است که جشن های بیگانه جایگزین جشن های اصیل ما شده است. و شاید دو دلیل عمده برای این امر بتوان ذکر کرد 

کمبود جشن و شادی، آنها را به این سمت می کشاند

نداشتن آگاهی در مورد فرهنگ خود، سبب می شود که جوانان به فرهنگ های دیگر رو بیاوردند  

  

 بیایید از همین حال برای معرفی این روز  به دوستان و آشنایان تلاش کنیم. بیایید در وبلاگ ها و سایتهایمان در موردش توضیح دهیم، امسال را جشن بگیریم، شاد باشیم و به تاریخ و فرهنگ  کشورمان افتخار کنیم.
 با تشکر از همه دوستانی که سال های پیش در این راه تلاش کرده اند و ااونهایی که میخواهند به این راه رو ادامه بدن .

آشناترین غریبه

اما شاید  هنوز  دیر  نشده   باشد   که   روز  عشق  را از  2۵ بهمن  ( Valentine به 29 بهمن (سپندار مذگان ایرانیان باستان) منتقل کنیم.  

   

پنجشنبه 3 دی ماه سال 1388
ز نو آمد  محرم ... به تن کن رخت ماتم
ساقه‌ی گل ، غنچه‌ی گل در گلستانم تویی         نرگس خوش ‌بوی دشت لاله زارانم تویی 

  

یک بار دیگه محرم اومد و ما رو تکونی داد که شاید از این همه گناه دست بکشیم و به انسانیت خودمون برگردیم فرا رسیدن محرم رو باز مثل سالهای گذشته تبریک و تسلیت عرض می کنم.


تبریک به خاطر این که باز هم راهی برای رسیدن به انسانیت و خودمون وجود داره

تسلیت به خاطر این که گنجینه بزرگی از ایثار - معرفت و وفا را از دست دادیم.   

روی آسمون قلبم می نویسم با گل یاس                    که من از بچگی بودم مرید حضرت عباس

مادرم می گفت ابالفضل صاحب سفره هامونه             عمریه زندگیهامون همگی بیمه اونه

تا که چشم من می افتاد به قاب عکس شریفش           پی می بردم که توی دنیا هیچکسی نبود حریفش

 


آبروی آب می ریزد...

        اگر که تشنه کامم از باده ی تو مستم                  چه غم اگر جدا شد از عشق تو دو دستم



آشناترین غریبه

پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388
گیل مرد

 سلام به همه دوستان عزیز.باز هم سال سالگرد بزرگ مردی هستش که برای وطن جان داد.کوچک بود اما بزرگانه زیست  

تو جاودانه شدی

میرزا! هنوز کوه های شمال، لحظه آمدنت را، گردن کشیده اند و منتظرند. هنوز درختان، صلابت فرمان تو را «خبردار» ایستاده اند، تا آزادباش دهی. هنوز، بوی باروت تفنگ تو را می شود از تمام برگ های درختان شنید، هنوز از حنجره یخ زده کوهستان، نام بزرگ تو، به گوش می رسد. تک تک درختان، درس آموخته رشادت و استواری تواند. نامت را، افراها، مؤذّن وار به تکرار نشسته اند. تو را دریا، به لهجه محلی، مویه می کند. جنگل های باران خورده و خیس شمال، نامت را، آوازه می خواند. تو بزرگ شدی، ای در قلب اهالی.

تو در اعماق تاریخ جاودانه شدی. در تمام ترانه های گیلکی  افسانه ات ماندگار است.

ایستاده ای بر شانه های گیل  و دیلم، بر فراز حماسه ای سرخ و هنوز نهضت جنگل، زیر بیرق نگاهت، پر صلابت است. بر گرد میرزا. بی تو هوای شمال، گرفته و بارانی است.  

طیبه تقی زاده

میرزا! خون جاری رگ هایت، جوشیده از حرارت عشق بود؛ عشق به وطن، یک صدا شور بودی و عشق. اندیشه ات به اقلیم پرچم های سرخ شهادت تعلق داشت.

عطر نفس هایت، هنوز پیچیده است در جنگل های گیلان. بال گشودی و شادمانه خندیدی به هر چه سختی.  

خدیجه پنجی

هنوز جنگل، خواب تو را می بیند. وقتی صدایت نسیم می شود و به گوش درخت ها، لالایی می خواند. نامت را پرندگان بر شاخسارها، به آواز بلند می خوانند. جنگل، همیشه دلواپس نبودن توست، حتی درخت ها به استواری حضورت تکیه دارند. بی تو، اندیشه بهتر، کابوس همیشگی و تلخی است. تمام درخت ها تو را می شناسند. تو سلطان همیشه جنگل های شمالی، سراغت را باید از کوه های سفیدپوش گرفت که ردّ گام هایت را، هم چون رازی بزرگ، پنهان کرده اند. بوی تو را از دریا باید شنید که پیچ و تاب گیسویت را سال هاست، آشفته مانده. نام تو را، از تمام پرندگان باید پرسید، که بکرترین آوازشان را از نام تو الهام می گیرند. برگرد میرزا که بی تو جنگل های شمال صفایی ندارد.

چهارشنبه 13 آبان ماه سال 1388

در این سرزمین باران های نقره ای  

که آرام آرام خیسم میکند 

مرا مجال هیچ  قدم نیست  

چراغها همچنان قرمز است 

انگار که دیر زمان است در پشت این چراغ  

محکوم به ایستادنم 

و اما مرا توانی به حرکت نیست 

اینجا برای هیچ یک آشنا نیستم 

در سرزمین خویش هم غریبه ای بیش نبودم

آری من همان آشناترین غریبه ام 

 

آشناترین غریبه

دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388
حاله من دست خودم نیست

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی  


دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی 


چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته 


کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته
 

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه
 

از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه 

 

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ 


بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ
 

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه
 

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه 


میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره 


سر راه بهشت من درخت سیب می کاره 

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده 


از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده
 

پنجشنبه 19 شهریور ماه سال 1388
جوانی هم با ما جوانی کرد

 

 با سلام  

 امیدوارم طاعات و عبادات شما  مورد قبول حق تعالی قرار گرفته باشه و شهادت امیر المومنین علی(ع) رو به همتون تسلیت میگم


 

 این هم از آپ این سری. امیدوارم که لذت ببرید. من که خیلی برام لذت بخش بود 

جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد

وداع جاودانی حسرتا با من جوانی کرد

 

بهار زندگانی طی شد و کرد آفت ایام

به من کاری که با سرو و سمن باد خزانی کرد

 

قضای آسمانی بود مشتاقی و مهجوری

چه تدبیری توانم با قضای آسمانی کرد

 

شراب ارغوانی چاره رخسار زردم نیست

بنازم سیلی گردون که چهرم ارغوانی کرد

 

هنوز از آبشار دیده دامان رشک دریا بود

که ما را سینه آتشفشان آتشفشانی کرد

 

چه بود ار باز می گشتی به روز من توانائی

 که خود دیدی چها با روزگارم ناتوانی کرد

 

جوانی کردن ای دل شیوه جانانه بود اما

 جوانی هم پی جانان شد و با ما جوانی کرد

 

جوانی خود مرا تنها امید زندگانی بود

دگر من با چه امیدی توانم زندگانی کرد

 

جوانان در بهار عمر یاد از شهریار آرید

که عمری در گلستان جوانی نغمه خوانی کرد

 

آشناترین غریبه

سه شنبه 27 مرداد ماه سال 1388
آ ـ ن شهدا

سلام به تمام دوستان عزیزان 

آموزشی هم با تمام مشکلات و سختیها و خوشی ها تمام شد و خاطراتش باقی مونده  

روزهایی که همین الان که تنها یه روز از پایانش گذشته من رو به حسرت وا میداره و به  

 اندیشه فرو میبره . دوستان نازنینی که دو ماه رو با هم زندگی کردیم . با هم توی یه اردوگاه  

 بودیم .  با  هم  خندیدم  و با  هم  بشین  پاشو  میرفتیم .  یادش بخیر ازجلو نظام های رنجبر 

 (امپراتور پادگان)  .  خمپاره  خیزهای  جعفری (جومونگ پادگان) . تونل وحشت جلیلیان 

 (پدر سالار) . عقب گرد عبدی . از جلو نظام های پرنو (گلادیتور) و . . . 

 

خداحافظ دوره ۱۶۸            خداحافظ دوره ۱۶۸  

بدی دیدی خوبی دیدی        ما رو حلال کنی  

 

بدی دیدی خوبی دیدی       ما رو حلال کنی   

 

بچه های گروهان شهید      کاوه ما رو دعا کن 

 

بچه های گروهان شهید      کاوه ما رو دعا کن  

۱۶۸-۳-۲-۵۰ 

آشناترین غریبه

یکشنبه 31 خرداد ماه سال 1388
سلامی برای خداحافظی

سلام و هزاران درود بر شما عزیزان و یاران آریایی 

 

خوب نوبتی هم باشه نوبت نمیدونم واقعا مقدس سربازی رسیده . . .  

به خاطر همین  فکر کنم مدتی نتونم به اینجا بیام و با شما ها درد و دل کنم چه روزهای خوب و بدی رو این وب به خودش دیده چه لینک هایی که به لینکها اضافه شدند چه تعبیرهایی که از من و این وب شد و چه مطالبی که به نوشته شد. 

 

خوب چه کار میشه کرد رسم زمونه اینه دیگه  ولی جا داره که از بعضی افراد یاد بشه ، افرادی که به اینجا سر میزدند و سر میزنند , نظر میذارند (البته بعضی ها هم نمیذارند)  

حاج چنگیز عزیز که نظرهاش و ایده هاش برام خیلی مهمه ,  

 

حامد با وب دل تنهایی که با هم دورانی داشتیم  

یاسر با وب ققنوس  

داداش مجتبی عزیز  با هم زبونش  

آقا رحیم و آسمانش (که امیدوارم آسمونش همیشه آبی باشه) 

 

و البته چند نفر دیگه که حتما باید اسمشون  ذکر بشه  

از جمله آبجی سینا گل که فکر کنم داداشش رو از یاد برده (قدیما یادم میاد که میگفت داداش تو ما رو از یاد میبری ، حالا میبینم که خودش ما رو از یاد برده) 

 

عمه خانم که کلا با ما کنتاکت کرده البته بی تردید مقصر خود من هستم و اونجور که باید منظورم رو میرسوندم ، نتونستم برسونم و حرفام بد تعویل شد،  به هر حال. . . 

 

بچه های کلاس محبوبی و خود آقای محبوبی که در حق من لطف زیادی داشتند 

 

 و هزاران گل عزیز که متاسفانه حضور ذهن ندارم  

------------------------------------------------------------------- 

تولدم مبارک 

 

به دلیل اینکه احتمالا نیستم ، پنجمین تولد آشناترین غریبه رو باید پنج روز زودتر بگیریم  

 

حدود همین روزها بود ...  

هوا گرم و دل پر داغ دیده و اینترنت و  زیر زمین طاها  و  غم  و دلگیری و  تولدی ،  

 تولد آشناترین غریبه،  

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است   

اولین جمله ای در آن نگاشته شد  و دل خسته  کمی مرحم دید ، بعد اون دیگه شروع شد ، سال اول تو سیستم بلاگفا نوشته شد  و از سالهای بعد اینجا ، و الان چهار سال که دارم اینجا مینویسم .  

 اولین پستم رو خوب یادمه ، باغبون خسته ، بد جور دلم شکسته بود  

  

 ------------------------------------------------------------------- 

باغبون خسته سکوت کرد ........دیگه نمی خواد باغبون باشه می خواد مسافرسرزمین

       تنهایی باشه ..... یاد گل  

   اما تو ذهنش بود ... گلی که با وجود تمام مهربونیاش ، زیباییهاش اما خارهایی

    داشت که گهگاه دست       

                                                                      

باغبون رو زخمی می کرد و بی خبر بود که دل باغبون رو خون می کنه ... گلی که

 بعد از فرو کردن هر خاری        

                                                              

به دست باغبون عذر می خواست و باغبونم هر بار می پذیرفت ...... بار آخرم باغبون 

 پذیرفت و سکوت    کرد ....... اما نفهمید چی شد که گل بازعصبانی شد ..... و 

 

 باغبون خاموش شد  

و حالا می خواد که بره 

------------------------------------------------------------------- 

و حالا هم فصل رفتن شده ، اما یه نصیحت کوچولو  از یه برادر کوچیکتر  

 

 مثل سنگ سخت باشید : سنگ اگر بشکنه ٬ اگر خورد بشه ؛ باز هم  سنگِ 

 

قربان همه شما  

آشناترین غریبه

دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1388
دل طوفانی

 

 

به امیدی که ساحل داره این دریا  

 
به امیدی که آروم میشه تا فردا  
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره 
  
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره 
 
 
آشناترین غریبه
سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388
اندکی . . .

اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
دهانم طعم آبی گرفته
پاهایم جلبک بسته
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
شاید آخر دنیاست
که عقربه ها به بن بست رسیده اند
کاش بیایی
سر بر شانه ات بگذارم
و عریان ترین حرف هایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی آیینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس آیینه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته آیینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب را بچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم ...

یکشنبه 16 فروردین ماه سال 1388
سال نو

با سلام و هزاران درود به شما و همه دوستان عزیز و معذرت خواهی بزرگ از همتون به خاطر فاصله زیاد بین آپ ها  

 

معذرت   

 

امیدورام عید با بوسه هایش  

بهار با گلهایش 

و سال نو با امید هایش بر شما عزیزان آریایی فرخنده باشه   

 

اما خبر خوشی که حتما تا حالا شنیدید این که  . . . 

 

پارلمان کشور کانادا اول بهار رو رسما  نوروز  معرفی کرده  

 

این خبر برای من یک عیدی بزرگ بود چون این یعنی ۲۵۰۰ سال تمدن ما به اونها شناخته شده  و از تمامی عزیزانی که باعث تحقق این  دستاورد بودند خیلی تشکر میکنم 

 

آشناتنرین غریبه 

سه شنبه 13 اسفند ماه سال 1387
شعرهایی که بزرگها می خونند

اتل متل جدایی

عروسکم کجایی؟

گاوحسن پریشون

یه دل داره پر خونه

عشقم که رفت هندوستون

خونم  شد قبرستون

یه عشق دیگه بردار

یه دنیا غصه بردار

اسمشو بذار بچگی

تا آخر زندگی

هاچین و واچین

تموم شد

عمر منم حروم شد

آشناترین غریبه

سه شنبه 13 اسفند ماه سال 1387
بوی آشنایی

 

سلام  و درود به همه دوستان

می خواستم آپ رو با یکی از آخرین  شعرهای خودم انجام بدم ولی گفتم یه مقدار درد و دل کنم

آخه قبل از این که اینجا بیام یه سر به وب دوستان زدم ، خیلی ها هنوز فعال هستن ، بعضی ها هم ازدواج کردن و سر گرم خانواده خودشون شدن ، بعضی ها رفتن سربازی ، بعضی های دیگه  هم   مهندس شدن  و  وب نویسی بهشون حال نمیده  به هر حال  چرخ فلک داره میگذره

چه دورانی بود. . .

اون موقع ها آپ ترین وب بودم و به همه خورده می گرفتم که چرا دیر به دیر آپ می کنند

توی بیشتر وب های دوستان لینک ، نظر یا حداقل  یه نشونه ی کوچکی از من بود

طراحی وب چند تا از بچه ها با من بود و لینک من هم بود ، اغلب توی سیستم

بلاگ اسکای جزو  وبهای  آپ بودم ، حتی توی وبلاگ مدیران هم عکسم بود . راستی

 یادش بخیر رفته بودیم نمایشگاه الکامپ و با مدیران بلاگ اسکای  دیدار داشتیم . . .

حالا چی...... ؟

وبم هم مثل خودم گوشه نشین شده . . .

خوب چیکار میشه کرد

امروز   ترا  دسترس   فردا   نیست               و اندیشه ات بجز سودا نیست

ضایع مکن این دم  ار دلت شیدا نیست           کاین باقی عمر را بها پیدا نیست

کار روزگاره دیگه ، البته  لطف دوستان همیشه با من بوده و میان این جا نظر میدن  ، خیلی ها هم چون مطلب جدید نیست نظر نمیدن . . .

الان که به خاطر شرایطی کاری نمی تونم تند تند بیام ولی قول میدم  که بیشتر بیام  ، البته نه مثل قدیم 

به هر حال  از همتون ممنونم . . .

آشناترین غریبه

شنبه 26 بهمن ماه سال 1387
خداوندا

 

خداوندا 

 

توفیق سرمایه ام دادی  

   توفیق کسبم بده  

  

با سلام و هزاران درود بر تمام دوستان  و عزیزان و همراهان  اگه یه مقدار دیر  اومدم ببخشید ولی باز اومدم 

خبر جدید اینه که من و  تنهای تنها (حاج چنگیز)   یه گیم نت کوچولو و نقلی زدیم و خیلی خوشحال میشیم که یه سر بهمون بزنید 

به زودی عکس هم خواهیم داشت . 

فعلا. . .  

علی علی ... 

آشناترین غریبه

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
رنگ تنهایی

 

چنان دل کندم از دنیا 

که رنگم  , رنگ تنهاییست 

 

ببین مرگ مرا در خواب 

که مرگ  من  تماشاییست 

آشناترین غریبه

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387
تولد آشناترین غریبه

 

باغبون خسته سکوت کرد ........دیگه نمی خواد باغبون باشه می خواد مسافرسرزمین

       تنهایی باشه ..... یاد گل 

   اما تو ذهنش بود ... گلی که با وجود تمام مهربونیاش ، زیباییهاش اما خارهایی

    داشت که گهگاه دست                                                                            

باغبون رو زخمی می کرد و بی خبر بود که دل باغبون رو خون می کنه ... گلی که

                      بعد از فرو کردن هر خاری                                                                     

به دست باغبون عذر می خواست و باغبونم هر بار می پذیرفت ...... بار آخرم باغبون

                         پذیرفت و سکوت                                                                                  کرد ....... اما نفهمید چی شد که گل بازعصبانی شد ..... و باغبون خاموش شد

 و حالا می خواد که بره          

آشناترین غریبه  

---------------------------------------------

          سلام . . .  ٬  البته بهتره بگم   خداحافظ

 

دو سال پیش  همین روزها بود که از بلاگفا خداحافظی کردم و  اومدم اینجا و شروع به

 نوشتن کردم  . اولیین پستم هم همین باغبون بود .

باغبون خسته دیگه دوست نداره که باغبون باشه و از دنیا فقط  خارهاش نصیبش بشه . هر

کی  خنجری بزنه  و بره پی کار خودش .

امروز هم آشناترین غریبه اومده  تا خداحافظی کنه . البته نه مثل این باغبون که پشت سرش

رو هم نگاه نکنه . نه ؛ آشناترین غریبه دلش دریاست  وگرنه خیلی زودتر باید می رفت

 فقط یه چیزی بگم به عنوان برادری ؛ سعی کنید که

 مثل سنگ سخت باشید : سنگ اگر بشکنه ٬ اگر خورد بشه ؛ باز هم سنگِ

 

 بر حسب یه سری مشکلات و دسترسی نداشتن به مشکلات از نت دور میشم و به اجبار

 دیر به دیر آپ میشم والبته  شاید هم یه فکری براش بکنم .

 

                   خداحافظ  ؛ با  آرزوهای  بهترین ها  برای شما سروران گران

 

آشنایی که در خلوت چشمانت غریب است

                                    آشنایی  که غریبه ماند

 

سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387
روز مادر

باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد.

 

 

 باغبان هستی:

 

مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند. گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.

آشناترین غریبه

 


   1      2      3      4      5      6    >>